آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

63

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

شش نفر يك طرف و شش نفر به‌سمت ديگر قرار گرفتند و در دست خود چوبهاى درازى داشتند كه به قدر يك انگشت قطر داشت و در سر آن چوبها يك تكه چوب ديگر مانند سر چكش نصب كرده بودند . بعد اين‌كه دو قسمت شده و روبرو آمدند يك نفر به ميان آنها آمده و گويى از چوب به بالا مىانداخت و هركدام در يك طرف ميدان قرار گرفته بازى خود را شروع كردند و با چوگان‌هاى خود گوى را به سمت يكديگر پرتاب مىكردند ، نظير كاوله بازى ما در انگليس ، و وقتى گوى به جلو پادشاه مىرسيد طبل و كرنا مىزدند . به كرات پادشاه به‌سمت سر آنتوان كه از پنجره تماشا مىكرد آمده پرسيد كه آيا خوشتان مىآيد . بعد از اين‌كه بازى تمام شد ، سر آنتوان فرمايشى به من كرده ، جايى فرستاد . وقتى از پله‌ها پايين مىآمدم از خوشبختى به پادشاه برخوردم . پادشاه همين‌كه مرا ديد ، از بازوى من گرفته برگردانيد و برد به تالارى كه سفير عثمانى آن‌جا بود و به صدر اطاق برده مرا بالاتر از سفير عثمانى نشانيد . در اين‌جا صندلى ندارند و ما بر روى قالىها نشستيم . من نمىتوانستم به طرز آنها دو زانو بنشينم ، چهار زانو نشستم . آن‌وقت سفير عثمانى به پادشاه گفت كه رسم انگليس‌ها بر اين است كه بر روى صندلى مىنشينند و گفت من مكرر در اسلامبول به خانهء تجار انگليسى رفته‌ام . چون پادشاه شنيد فورا به اطاق ديگر رفت و به غلام‌بچه‌هاى خود اسبابى را داد پيش ما آوردند كه روى آن بطرىهاى شراب مىگذارند . خلاصه آن را به ميان گذارده قاليچهء گلدوزى بر روى آن انداخته و